حرفهای محترمانه و نا محترمانه...غرغرها...روزانه...شخصی میس لاک
همین که می نویسم ...همین که پا رو قائده های زندگیم میذارم برام ارزش داره
بابا میدونی چه قدر دلم واسه تابستونای گرم بچگیم تنگ شده ؟واسه اون روزا که آرزوم بود از سر کار بیای و برام بادبادک درست کنی؟! واسه وقتی که چوبای حصیر جلوی پنجره رو میکندمو میگفتم من اینارو از حصیر نکندم بابا اینارو از تو کوچه پیدا کردم ؟بعد احساس پیروزی میکردم وقتی نگام میکردیو میخندیدی فکر میکردم باورت شده... دلم تنگ شده واسه اون وقت که کاغذارو مثل نوارای باریک میبریدی تا من سر و تهش رو بهم بچسبونم واسه بادبادکم گوشواره درست کنم...بادبادکی که تشکیل شده بود از یه لوزی که اضلاع پایینش کشیده تر بودن و پشتش از همون چوب حصیرا میچسبوندی و روی صورتش با همه اینکه نقاشیت خوب نبود برام سنگ تموم میذاشتی و یه جفت چشم و یه دهن میکشیدی که حس میکردم زیباترین بادبادک دنیارو دارم... یاد باد بادکم با نخ کوتاهش که با بزرگ تر شدنم طولش بیشتر میشد و هیچ وقت به هیچ قرقره ای وصل نشد تا به آسمون برسه... وقتی هربار که سرمو روی بالش میذارم آرزو میکنم که دیگه بیدار شدنی در کار نباشه خودم میفهمم ناشکری میکنم میدونم کار دست خودم میدم .میدونم سرانجامم بد میشه زمین گیر میشمو اطرافیانی (اگه کسی مونده باشه با این اخلاق سگیم) آرزوی مرگمو میکنن...با این زجرا که که امروز و هر روز میکشم دارم عادت میکنم به بدی... ای خاک بر سر من...دوست دارم یکی پیدا بشه بزنه تو دهنم دوست دارم از شدت ضربه خون بالا بیارم دوست دارم جای اون مرده که امروز جلوی چشام داشت جون میداد من میمردم داغونم حالم از خودم بیشتر از هر چیز و هرکس دیگه داره بهم میخوره وقتی شش هفت سال پیش جزء اولین نویسنده های پرشین بلاگ بودم خیلیاتون حتی کاربر اینترنت هم نبودین...حالا همین شماها واسه من گربه میرقصونین واسه من شاخ شدین...فکر میکنین سوار خر مرادین؟ متاسفم ولی باید خیلیاتونو حذف کنم تا ابد از زندگیم .خیلیاتون حالمو دارین بهم میزنین! دوس دارم بد باشم و بد حرف بزنم از خوب بودن ،از مراعات کردن خستم ! حسن چند روز گذشته فقط این بود که دسته کم خیال کردمو با خیالم خوش بودم میخوام که چندتا چیزو همه بدونن مثل این میمونه که از حالی که داری راضی نباشی بعد یکی بیاد برات چگونگی رسیدن به این حالترو توصیف کنه!!
زین پس تعهدی نسبت به حرفهایی که بار دوست هایی (؟)میکنم که این خوبی را محض تفتیش من میپرسند ندارم
اقاهه میداند آهنگ اسپانیولی محسن نامجو رو حین رانندگی دوست دارم...مودبانه با شروع این آهنگ پارک میکند و دعوتم میکند رانندگی کنم
آقاهه میداند آب زرشک ممد را عاشقانه دوست دارم
اقاهه میداند طوسی به من می آید
اقاهه حتی از مامان پرسیده و میداند عاشق کیف وکیف پولم
مامان آقاهه هم حتی میداند نشستن روی صندلی های تمام چوب برایم سخت است
آقاهه همه بیرونیات من را کنکاش کرده و میداند
اما درونیاتم را هیچ
اقاهه اعتقاداتم را نمیداند
اقاهه نمیداند من شدیدن معتقدم شناسنامه شخصی ترین ملک من است ودوست دارم تنها نام خودم بر آن باشد...اقاهه هیچ چیز نمیداند...هیچ چیز
-از آدمایی که به هر نحوی فکر میکنن نمیفهمم و بهم دروغ میگن بدم میاد
-حوصله تنوع رو ندارم میخوام آروم و ساکن زندگی میکنم
-قبلن معتقد بودم تموم ادمای زندگی من دوست داشتنی هستند اما حالا می خوام بعضی آدمارو بدون اینکه بهشون فکر کنم بی رحمانه حذف کنم.
-خسته شدم، از زندگی نه .از رویه گند زندگی!
| Design By : Night Melody |

